حدیث روز
امام علی (ع) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

پنج شنبه, ۷ مهر , ۱۴۰۱ 4 ربيع أول 1444 ساعت تعداد کل نوشته ها : 64 تعداد نوشته های امروز : 0×
  • wwwww

  • اوقات شرعی

  • خدا خدا میکردم پسر مرد کوچه نباشند
    08 سپتامبر 2020 - 2:01
    شناسه : 426
    بازدید 332
    7
    داستان حجاب کارم شده بود با دوستانم تیپ بزنیم آرایش کنیم و با ماشین بریم توی شهر بگردیم میخواستم از زندگیم لذت ببرم همین !
    ارسال توسط : نویسنده : خادم الشهدا منبع : مسجد پنبه چی
    پ
    پ

    خدا خدا میکردم پسر مرد کوچه نباشند
    کارم شده بود با دوستانم تیپ بزنیم آرایش کنیم و با ماشین بریم توی شهر بگردیم میخواستم از زندگیم لذت ببرم همین ! گاهی بچه ها شیطنت می‌کردند و پسرها رو سرکار می‌گذاشتیم ولی واقعاً قصد بدی هم نداشتیم یه جور شیطنت بود . حسابی به این روند عادت کرده بودم البته من دوستان سنتی هم داشتم یکی از همین دوستانم که عضو بسیج بود گفت بسیج داره می بره اردو خارج از شهر من هم که عاشق تفریح رفتن بودم قبول کردم و رفتیم.
    از اینکه بخواهم موهامو بپوشونم و چادر سر کنم و طبق اون چه همیشه در ذهنم بود زشت به نظر بیایم دلهره داشتم ولی چون تو جمع بسیجی ها همه محجبه بودند مجبور شدم به هر حال موهامو گذاشتم زیر مقنعه و چادر سر کردم اولش برام سخت بود فکر میکردم زشت ترین دختر دنیام اما وقتی دوستان من رو دیدند با تعجب گفتند وای چقدر چادر بهت میاد این نکته را حتی بعداً دوستای بدحجابم هم به من گفتند حالا این هیچی دقیقاً تفاوت ها رو احساس میکردم خصوصاً تفاوت نگاه ها رو احترام هارو امنیتی که تو هم اون یکی دو ساعت مثل یک اثار دور خودم احساس می کردم.

    میدیدم همیشه پسرها چطوری نگاهم می کردند و حالا اینکه راننده و کمک راننده اتوبوس حتی برای لحظه ای از آن نگاه ها نداشتم واقعاً برام تعجب آور بود و احساس آرامش و امنیت می کردم به چادر علاقه مند شده بودم وقتی برگشتیم بابام اومد جلوی پایگاه دنبالم وقتی به محله خودمون رسیدیم “خدا خدا میکردم پسرای محل تو کوچه نباشند” که یک هو منو با چادر ببینن ولی دیدم ای دل غافل اکثرشون تو کوچه دور هم جمع شدند به خودم نهیب زدم اینجا اولشه اگه بتونم تحمل کنم دیگه تا آخرش چادری میمونم اصلاً بهتر بزار همه ببینن که حفظ ججاب کردم به خودم گفتم خودت از خدا خواستی واسه این کار کمکت کنه پس الان دست تو ، تو دست خداست تحمل کن وقتی رسیدیم خونه به مامانم گفتم مامان می خوام همیشه چادری بمونم.

    بعضی می گفتند دیگه چادر سر نکن همون که موهاتو پوشوندی بسه . اما من خیلی محکم بودم و زیر بار حرف هاشون نرفتم چون آن چیزی که با چادر بهش رسیده بودم را به هیچ چیزی در دنیا عوض نمی کنم فامیل ها هم تعجب کرده بودند بعضیاشون از همان روز اولی که منو دیدن بهم میگن حاج خانم اما در کل به جز بعضی دوستانم همه خوشحال شدند.

    از همه بیشتر از خودم خوشحالم چادر برای من سرآغاز یک تحول عجیب و از این شد که قابل توصیف نیست انگار تازه خدا رو پیدا کردم تازه عمیقاً به وجود خدا پی بردم برای اولین بار از خودم پرسیدم از خدا و ائمه دور بودن تاکی گناه تا کی ؟ فرضا بی حجاب زیباتر باشی در چشم مردم ! خوب که چی  ! به چه قیمتی ؟ ۹ سال غرق گناه بودی بس نیست ؟

    توبه کردم ، از بی قید بودن توبه کردم . وقتی چادری شدم ، احساس کردم که خیلی از حدود دین عمل نکرده ام . آخه خوب نیست چادری باشی و به آنچه خدا گفته عمل نکنی. سعی کردم زیاد به خدا نزدیک بشم و تک تک مسائل دینی رو انجام بدم.

    این عذاب وجدانی که همیشه داشتم به خاطر نادیده گرفتن خالق و سازنده بود، نه خدایی که قبلاً میشناختم و مثل یه دکور گاهی نگاه بهش می انداختم نه ! خدایی که همیشه به من خدایی کنه ، و من همیشه بنده اش باشم . دوست دارم فقط  اون بگه چی می پسنده من همون و انجام بدم تازه فهمیدم چقدر از چیزایی که قبلا خیلی برام مهم بود بی اهمیت بودند. ازشون دل بریدم . دیگه حتی مراقبم با صدای بلند پیش نامحرم نخندم برای هر برنامه ای جلوی تلویزیون نشینم و….

    قبلاً فکر می کردم دست خودم نیست بی حجاب بودن آهنگ گوش کردن و…. اما نفس رو هر جور تربیت کنی همون جور میشه الان میتونم بگم دست خودم نیست نمیتونم آهنگ حرام گوش بدم نمی تونم برم تو مجالسی که گناه آلوده من تحمل دیدن اون لحظه ها رو ندارم و نمیخوام و نمیتونم تو جمع پر گناه حضور داشته باشم.

    الان دیگه خوشی هایی که دور از خداست برام ارزش نداره ، که افسوسشو نو بخورم .الآن تعجب می‌کنم چرا قبلاً رضایت خدا را فراموش کرده بودم . به خاطر نگاه هرزه عده‌ای از خلق خدا که آدم رو برای نیازهای جسمی شان میخوان و مثل کالا با آدم رفتار میکنند ، من واسه لحظه لحظه ۹ سال زندگیم توبه کردم . لحظه هایی که باعث شده بودند یه پسر یا یه مرد بابت جاذبه های جسمی من چشمشون روحشون به گناه آلوده بشه رو دوست ندارم از اون لحظه ها متنفرم بیزارم.

    برای خدا که بنده شدم آرامشم آمد تو زندگیم به ولای علی قسم دیگه چیزی به اسم نا امیدی نمیشناسم . من این اشک هایی که به یاد خدا به چشمانم می آید رو دوست دارم ، آخه خدا شده همه زندگیم همه دار و ندارم و من بابت زیبایی هایی که قبلاً نمیشناختم و خدا به من نشان داد بابت نماز اول وقت ، انس با قرآن لحظه های زیبای دعای کمیل شادی و نشاط دائمی و آرامش همیشگی و تمام آنچه بر زبان نمی آید و در قلبم نمی گنجد از خدای خوبم ممنونم….

    نوشته های مشابه

    ثبت دیدگاه

    • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
    • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
    • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.